گفت‌وگو با محسن نکومنش، نویسنده مهاجر

منبع: شرق پارسی

محسن نکومنش فرد نویسنده ایرانی است که در سوئد زندگی می‌کند و شرایطزندگی مهاجران در کشورهای مختلف و به ویژه مهاجران افغان در ایران آن‌قدر برای او اهمیت داشته که یکی از سه رمان خود را به روایت زندگی سخت افغان‌ها در ایران اختصاص داده است. شاید همین مهاجرت هم او را با درد مهاجران افغان آشنا کرده، آن چنان که می‌گوید: «وقتی خودت مهاجر می شوی، نمی توانی سوزش عمیق استخوان مهاجر افغان در ایران، تنها به دلیل افغان بودنش را احساس نکنی.»

Bok_omslag-620x288

اما پیش از رمان «از هرات تا تهران» رمان دیگری با نام «دوردست های مبهم» هم در حدود ۹ سال پیش نوشته که آن هم موضوعش مهاجرت و فرد مهاجر است. رمان اولش به سوئدی و دومی به انگلیسی ترجمه شده است. در تازه‌ترین رمانش «در سایه دیوارهای گذشته» زندگی زنی مهاجر را روایت می‌کند که پیشینه سیاسی‌اش اکنون او را در غربت هم رها نمی‌کند.

در کنار نوشتن، ریاضیات و برنامه‌نویسی کامپیوتر درس می‌دهد و عضو شورای مدیریت کمیته سوئد و افغانستان در استکهلم است که یکی از بزرگترین سازمان‌های عمرانی در افغانستان است. خودش می‌گوید: «کار ادبی من محصول استفاده از وقت‌هایی است که اغلب از طرف دیگران هدر داده می‌شود.»

شرق پارسی درباره این سه رمان با او گفت‌وگو کرده است:

شرق پارسی: آقای نکومنش شما سه رمان نوشته اید که هر سه به زندگی مهاجران مربوط می شود. اما در رمان سوم تان شخصیت اصلی یک زن است که معلوم نیست از کجا آمده، فقط می دانیم مهاجر است. چرا از نوشتن به طور مشخص درباره مهاجرهای ایرانی و افغان در این رمان به یک «بی وطن» رسیدید؟

محسن نکومنش فرد: در کتاب اولم «دوردست های مبهم» شخصیت های اصلی داستان اعضای یک خانواده ایرانی در سوئد هستند. اما این شخصیت ها می توانستند متعلق به خانواده ای از هر کشور دیگری در خاورمیانه و یا شمال آفریقا باشند. پیام اصلی این داستان بیان تبعیض و تحقیر اتباع خاورمیانه در کشور سوئد است. جای سوئد هم می توانست با دانمارک و یا نروژ عوض شود، اما شاید نه با هر کشور اروپایی دیگر. چون دانش عمومی مردم و حتی افراد باصطلاح صاحب نظر در اسکاندیناوی درباره جوامع اسلامی بسیار پایین است و به مراتب پایین تر از مردم و صاحب نظران در کشورهایی مانند فرانسه و انگلیس. اینکه چرا شخصیت های اصلی ایرانی هستند حتما بی ارتباط با پیشینه ملی من نیست.

در “از هرات تا تهران” انگیزه اصلی من بیان تبعیض به افغانستانی ها در ایران است و طبعا باید داستان را در ظرف کشور ایران بیان می کردم. اصولا در دو داستان اول من پیام داستان بسیار اهمیت دارد. در رمان «درسایه دیوارهای گذشته» اهمیتی ندارد که زن قهرمان داستان از کدام کشور به سوئد پناه آورده است. پیشینه او را می توان در بسیاری از کشورهای دنیا که حاکمیت غیردمکراتیک دارند جستجو کرد. آن چه در این رمان اهمیت دارد توصیف و بیان حالات روحی این زن از زبان خودش است. زنی که از چند جهت مورد تعدی و سواستفاده قرار گرفته اما خودش را هم در آن چه بر سرش آمده بی تقصیر نمی داند. در اینجا بیان واقعیت و دلایل آن بسیار پیچیده و دشوار است. راوی در زمان نگارش داستان خود به هیچ حقیقتی ایمان ندارد تا در صدد ترویج و یا تبلیغ آن برای خواننده باشد. همه حوادث در فضایی مملو از عبار غلیظ تردید به پیش می روند. اگر بتوان پیامی در این کتاب یافت همانا فاقد پیام بودن است. سوالاتی که در ذهن خواننده ایجاد می شوند الزاما پاسخ داده نمی شوند و پاسخشان را سلیقه و شناخت خواننده تعیین می کند. در واقع رمان «در سایه ی دیوارهای گذشته» را نمی توان مثل دو کتاب قبلی من با صراحت در ژانر ادبیات مهاجرت قرار داد.

شخصیت اصلی رمان «در سایه دیوارهای گذشته» یک زن است و شما در بخش های زیادی از این کتاب از نیازهای عاطفی و جنسی او گفته اید. در یکی از گفت و گوهای شما درباره این کتاب خواندم که بعد از نوشتن آن را به یک خانمی با تجربیات مشابه داده اید تا ببینید درست نوشته اید یا نه. قبل از نوشتن رمان، این اطلاعات را از کجا به دست آورده بودید؟ چون به نظرم نوشتن به این صورت از درون یک زن کمی جرات می خواهد.

اصولا نوشتن جرات می خواهد، به ویژه نوشتن رمان و داستان. در دوران نگارش در بسیاری موارد باید شما به جای آدمی دیگر زندگی کنید و یا آدم دیگری بشوید. هم زمان شما در قالب قهرمان داستان بخش هایی از درون خودتان را هم در معرض دید خواننده قرار می دهید. البته این شامل بیشتر هنرمندان است. هنرمند نهانخانه درون خود را در معرض تماشای دیگران قرار می دهد.

طبعا نوشتن از زبان یک زن برای نویسنده مرد پبچیدگی های بیشتری هم دارد. اما به نظر من برای کسی که بتواند در قالب یک آدم دیگر برود تفاوت زیادی ندارد که این انسان هم جنس خودش باشد یا از جنس مخالف. در واقع تفاوت های ما انسان ها با یکدیگر آن قدر که به ظاهر تصور می شود و بر آن تاکید می شود همیشه ناشی از اختلافات قومی و نژادی و جنسی نیست. اگر به مسوولیت و اختیار فرد اعتقاد داشته باشیم و باصطلاح فردیت را به رسمیت بشناسیم آن وقت لازم نیست انتظار داشته باشیم که یک زن در همه رفتارها و واکنش هایش در چارچوب تعریف شده ما از رفتار زنانه عمل کند. و یا مثلا رفتار هر ایرانی الزاما در قالب تجربه ما از رفتار سایر ایرانیان تعریف نمی شود. مشترکات انسان ها با یکدیگر بسیار بیشتر از تفاوت هایشان است. من فکر می کنم مرد و زن در مقابل بسیاری مسایل و مشکلات واکنش مشابهی دارند. الزاما تفاوت رفتار یک زن و یک مرد مشخص، نباید بیشتر از تفاوت رفتار و واکنش های دو مرد با یکدیگر باشد.

هر قدر هم که مردی در آشنایی و در نتیجه شناخت زنان محدودیت داشته دست کم از دوران کودکی با مادر خود مانوس و نزدیک بوده است. من بیشتر طول عمرم را متاهل بوده ام. مگر امکان دارد من با احساسات زنانه آشنایی نداشته باشم؟ تنها در صورتی که به همسرم و لحظات سخت زندگی اش بی اعتنا باشم عدم آگاهی از «احساسات زنانه» ممکن است. به نظر من درک نیازهای عاطفی یک زن از طرف مرد کار دشواری نیست و یک ضرورت است. البته در مورد نیازهای جنسی کار دشوارتر است اما غیرممکن نیست. در اینجا باید از خانم هایی هم که رمان مرا پیش از انتشار خواندند تشکر کنم. آنها نکات خوبی را متذکر شدند که در اصلاح نهایی کار از آنها سود بردم. اما این موارد چندان زیاد نبودند.

زبانی که شما برای اثر هم انتخاب کرده اید ممکن است خواننده را به اشتباه بیندازد. خود من وقتی کتاب را می خواندم وقتی زن داستان از خودش و خواسته هایش می گفت احساس می کردم شاید این زبان بیشتر مردانه باشد.

من در مورد وجود زبانی کاملا مردانه یا زنانه تردید دارم. چندین زن رمان من را خوانده اند و احساس شما را نداشته اند. آنها زبان رمان را کاملا طبیعی می دانند. زبان رمان من در بیشتر موارد زبان یک زن با شرایطی بحرانی، زنی روان پریش و دردمند است. عجیب نیست که زبانش نامتعارف به نظر بیاید. اما این زبان نامتعارف الزاما مردانه نیست. زبان رمان من زبان «سارا» است، بیانگر آن چه او از سر گذرانده و از سر می گذراند. همان طور که در سوال قبلی هم گفتم اشتراکات مرد و زن بسیار بیشتر از تفاوت هایشان است. برای خود من در بسیاری موارد دشوار است که از طریق زبان اثر به جنسیت نویسنده آن پی ببرم.

چه شد که تصمیم گرفتید رمان «از هرات تا تهران» را بنویسید. رمانی که به شرایط سخت افغان ها در ایران می پردازد.

در بیشتر موارد نویسنده مدتی طولانی روی یک سوژه فکر می کند و آن را پرورش می دهد. در مورد این رمان البته زمان بسیاری لازم بوده است تا به قلم در بیاید. فکر پرداختن به موضوع مهاجرین افغان در ایران بیش از بیست سال قبل از آغاز به نگارش آن در ذهن من نشسته است، البته نه الزاما به صورت یک رمان. من در سال ۱۳۶۳ زمانی که در دفتر یک کشتارگاه مرغ در تهران کار می کردم با تبعیض و تحقیر افغانها در ایران به طور ملموس در ارتباط قرار گرفتم. بعدها خود مهاجر شدم و رنج تبعیض و بیشتر از آن تحقیر به دلیل پیشینه ملی را تجربه کردم، البته نه با ابعادی که در ایران علیه افغانها جاری می شود. اما همین قدر کافی بود تا مهاجرت سوژه نوشتار من شود. در سال ۸۵ شنیدم که در روستایی در مرکز ایران یک پسر یتیم افغان مورد تجاوز قرار گرفته، مرد متجاوز تبرئه شده و مادر کودک به ناچار همراه با فرزندانش از روستا کوچ کرده است. این خبر ضربه ای تکان دهنده بر وجدان من وارد کرد. تصمیم نهایی برای نگارش رمان “از هرات تا تهران” را آن وقت گرفتم و در اولین فرصت آغاز به کار کردم. بسیاری موارد دیگر تعدی به حقوق اولیه افغانها هم در تکوین انگیزه نگارش این رمان تاثیر داشته و رد آنها در رمان دیده می شود.

آقای نکومنش با خواندن رمان «از هرات تا تهران» اگر خواننده شما را نشناسد، شک نمی کند که این کتاب را یک افغان نوشته. هرچند شما در این رمان ایرانی هایی را هم نشان داده اید که از طبقه مرفه اجتماع بودند و حاضر شدند با افغان ها حتی ازدواج کنند اما غالب ایرانی هایی که در این داستان نشان داده شده اند برخورد درستی با افغان ها ندارند. این تجربیات از درون خانواده های افغان را از کجا به دست آوردید؟

از یک طرف خوشحالم که پرداخت رمان آن قدر موفق بوده که بتواند شما را در مورد ملیت واقعی من به اشتباه بیندازد. از طرف دیگر متاسفم که نگاه عمومی ما هنوز آن قدر به معیارهای ملی و قومی و جنسی و نژادی آلوده است که فکر کنیم عمق درد مهاجرین افغان تنها از طرف افغانها قابل بازگو شدن است.

در «از هرات تا تهران» تلاش شده آدمها سیاه وسفید نشوند. شاید تنها مرجان و لطیفه باشند که مورد مهر ویژه نویسنده هستند. حتی در مورد حاج حبیب هم که یکی از شخصیت های اصلی منفی در داستان است تلاش کرده ام رگه های مثبت و انسان دوستانه اش را به قلم بیاورم. در پرداختن به نوجوانی حاج حبیب نشان داده شده که او چگونه خود به دنبال «بی مهری پدر و جور استاد» رفته رفته به چرخه خشونت وارد شده است. اینکه قالب ایرانی هایی که در این رمان نقشی دارند نگاه خوبی به افغانها ندارند طبیعی است چون قرار است آن بخش از ایرانی ها و نگاهشان در کتاب برجسته باشد. اما بجز خانواده مرجان افرادی مثل فیض الله و بهروز نمایندگان بخشی از جامعه ایرانی هستند که نگاهی انسانی و قابل قبول به مهاجرین افغان دارند. «از هرات تا تهران» یک کار تحقیقی نیست که بتواند یا در صدد باشد آماری از درصد مخالفان یا موافقان حضور افغانها در ایران به دست دهد. در جایی از کتاب نیامده که اکثریت مردم نگاهی بدبینانه به مهاجران افغان دارند. تصور من و امیدواری من هم این است که درصد مخالفان حضور افغانها در ایران چندان بالا نباشد. اما لازم نیست نگاه پنجاه در صد جامعه مخالف با افغانها باشد تا فرد مهاجر سنگینی روزمره نگاه ها و اعمال زشت مردم را تحمل کند. در جوامع پیشرفته حتی وقتی ده درصد مخالفت با حضور مهاجرین وجود دارد آژیر مدافعین حقوق پناهندگی به صدا در می آید.

امروز بسیاری از دوستان نزدیک من افغانستانی هستند اما در زمان نگارش رمانم از این دوستی ها محروم بودم. به نظر من آگاهی به روابط درونی خانواده های افغان برای یک ایرانی چندان دشوار نیست. من در روستایی در ایران متولد شده ام و تا دوازده سالگی در آنجا تحصیل کرده ام. در دوران دبیرستان در یکی از محلات فقیر نشین تهران زندگی کرده ام و با آدمهای متمول ایرانی هم حشر و نشر داشته ام. بعد به یکی از مرفه ترین کشورهای دنیا مهاجرت کرده ام و امروز شاید شرایط اقتصادی و زیستی ام از متوسط جامعه سوئد بالاتر باشد. تجربه مراحل بسیار متفاوت و متنوع زندگی به من آموخته که انسانها در بسیاری از موارد شبیه به هم عمل می کنند. در عشق به فرزند و خانواده تفاوتی میان فقیر و غنی وجود ندارد. برای من دشوار نبوده تا بدون آشنایی با افغانها مناسبات درونی آنان را درک و تصویر کنم. و آنچه امروز در میان دوستان افغانستانی ام می بینم چندان با درک اولیه من از آنها متفاوت نیست. مگر تفاوت فرهنگی و تفاوت نگاه به خانواده میان یک هراتی و یک بجنوردی چقدر می تواند باشد، در حالی که افغانها از سعدی و درباره او همان طور سخن می رانند که از ناصرخسرو قبادیانی، و به سعدی به همان اندازه عشق می ورزند و باز در حالی که بسیاری از ایرانیان هنگام سخن گفتن از ناصرخسرو هویت “افغانستانی” او را کاملا فراموش می کنند. او برایشان یک فارسی زبان است.

در این کتاب شما عده ای از روشنفکران افغان را نشان می دهید که در ایران به کارهای پست و سخت مشغول هستند. خود شما در ایران با چنین افرادی آشنایی و مراوده داشتید؟

فرزند یک پزشک افغان که پدرش در ایران طبابت می کرده پس از مهاجرت از ایران به سوئد برای من گوشه هایی از رنج تبعیض و تحقیر در دوران تحصیل در ایران و در جامعه ایران را بازگو کرد. تا جایی که همکلاسی های او برای مسخره کردن و تحقیر، یکدیگر را «افغانی» صدا می زدند. همین نمونه از تحقیر برای من کفایت می کرد تا نورمحمد، مرجان، کامران و جاوید را بیافرینم. مشاهدات خود من از تحقیر یک کارگر افغان که انگلیسی می دانست و نقاشی می کشید و در کشتارگاه مرغ کار می کرد برای آفرینش کریم کافی بود. وقتی خودت مهاجر می شوی و بدون توجه به قابلیت های فردیت تنها به دلیل تعلق به کشوری یا نژادی و یا مذهبی مورد قضاوت قرار می گیری و تحقیر می شوی نمی توانی سوزش عمیق استخوان مهاجر افغان در ایران، تنها به دلیل افغان بودنش را احساس نکنی. اگر حتی یک نفر از قاعده مردم شناسی های عوام فریبانه و جاهلانه است که عمدتا حاصل ساده سازی و تعمیم است مستثنا شود و ذره ای شرف در وجودت باقی مانده باشد دیگر نمی توانی حکم فراگیر صادر کنی. تردیدی نیست که بسیاری از افغانها در ایران کم سواد و یا بیسواد هستند. اما آیا به کسانی که توانایی ها و قابلیت هایی بجز کار بدنی دارند فرصت ارائه این قابلیت ها داده می شود؟ تبعیض و تحقیر را همه انسانها درک می کنند و از آن رنج می برند. اما گزندگی تحقیر برای کسی که قابلیت هایش جدی گرفته نمی شود به مراتب بیشتر است. من عمد داشته ام این را در کارم برجسته کنم. جدی گرفته نشدن قابلیت ها به دلیل پیشینه ملی و فرهنگی مشکلی است که بسیاری از مهاجرین در اروپا هم با آن دست به گریبانند.

چاپ کتاب های تان در خارج از ایران چه مشکلاتی برای شما داشته؟ منظورم از نحوه انتشار و توزیع کتاب در خارج از کشور است و اینکه دسترسی به آثار نویسندگان فارسی زبان در خارج از کشور مشکل است.

چاپ کتاب در خارج از کشور مشکلات و دشواری های خاص خودش را دارد. بزرگترین مشکل هم همان توزیع کتاب است. بجز چند کتاب فروشی در برخی شهرهای اروپا کتاب عمدتا از طریق ارتباطات فردی نویسنده توزیع خواهد شد که طبعا نمی تواند دامنه زیادی داشته باشد. البته به نظر من دسترسی به آثار نویسندگان مشکل خوانندگان رمان نیست. مشکل اصلی نویسندگان فارسی زبان این است که سنت کتاب خوانی در ما بسیار ضعیف بوده و با گسترش اینترنت ضعیف تر هم شده است. بسیاری افراد که سابقا کتاب خوان بودند دیگر فرصت زیادی برای خواندن ندارند. حجم اطلاعاتی که به صورت روزمره به افراد می رسد آن قدر زیاد است که دیگر ظرفیتی برای کتاب خوانی نیست. در جلساتی هم که برگزار و در آن کتاب ارایه می شود فروش کتاب زیاد نیست. بسیاری از فارسی زبانان در هزینه های ماهیانه شان جایی برای کتاب ندارند.

البته نویسندگان در داخل کشور با مشکلات بسیار بیشتری از ما روبرو هستند. متاسفانه تیراژ کتاب در ایران هر روز پایین تر می آید. بزرگترین مشکل نویسندگان داخل کشور ممیزی و سانسور است که باعث می شود گاه کارهایشان سالها منتظر انتشار بماند و در مواردی هرگز هم منتشر نشود. این آنها را دلسرد خواهد کرد. با این حساب جای گلایه زیاد نیست. کتاب های من با توجه به سابقه کار ادبی ام خوب مورد استقبال قرار گرفته اند. “از هرات تا تهران” که دو سال و نیم پیش منتشر شد یک بار در کابل و یک بار در استکهلم تجدید چاپ شده است.

چرا در هر سه رمان تان به موضوع مهاجرت پرداخته اید؟

دو رمان اول من مشخصا درباره مهاجرت و مهاجرین است. علت اصلی آن شاید این است که من خود مهاجرم. اما موضوع اصلی رمان «در سایه ی دیوارهای گذشته» مهاجرت نیست. اینکه شخصیت اصلی این رمان یک زن مهاجر است الزاما ژانر آن را تعیین نمی کند. در ماجراهای این رمان بیش از آنکه مهاجرت محوریت داشته باشد زن بودن شخصیت اصلی آن اهمیت دارد. اگر قهرمان داستان یک مرد بود طبعا بسیاری از موضوعات کلیدی آن تغییر می کرد. با این حساب می توان این رمان را فمینیستی هم دانست.

موضوع دیگری که در این رمان اهمیت دارد نقش یک فعال سیاسی، دغدغه هایش و اصولا سرنوشت او و تاثیر سوابق سیاسی در زندگی آینده او در کشوری با رژیم توتالیتر و مخالفین سیاسی غیردمکرات است. پس این رمان سیاسی هم هست اما به همان اندازه که سیاسی است نگاهی به شدت انتقادی به سیاست و شیوه فعالیت سیاسی احزاب و سازمان های مخالف و موافق در این گونه جوامع هم دارد. به هر حال هدف من از نوشتن این رمان نوشتن یک رمان دیگر درباره مهاجرت نبوده است. اگر این زن مهاجر نمی شد حتما سرنوشتش تا حدودی متفاوت با امروزش بود اما این تفاوت خیلی تعیین کننده نبود. آن چه بیش و پیش از هر چیز بر آینده این زن تاثیر گذاشته و حتی آن را رقم زده پیشینه سیاسی او و نوع نگاه جامعه او به سیاست و فعالیت سیاسی و تشکیلاتی است. این زاویه دید سیاسی طبعا بر بسیاری از عرصه های دیگر جامعه هم اثر خواهد گذاشت.

«در سایه ی دیوارهای گذشته» بسیاری از باورهای ما و «حقایقی» را که بی چون و چرا پذیرفته ایم به چالش می کشد. این به معنای اصرار در رد یا تایید این باورها نیست. اما گمان غالب این است که تنها آن بخش از باورها و یقین هایمان که ظرفیت و توان عبور از صافی تردید را دارند می توانند تا حدودی به استمرار حیات خود در کشاکش جدل های عقلانی امیدوار باشند.